قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

112

تاريخ الفي ( فارسى )

شده است و بسيار مىميرند . عمر با جماعت سه روز مشورت كرد . همه گفتند بازگرد ، بجز عبد اللّه بن عباس كه گفت : از قضاى خداى تعالى گريختن نتوان . « 1 » و عمر را ميل بازگشتن بود . روز چهارم عبد الرحمن بن عوف آمد و عمر را متحيّر ديد ، گفت : چه بوده است ؟ عمر اين خبر را به او گفت . عبد الرحمن گفت : در اين باب روايتى دارم از حضرت رسول ، عليه السّلام ، كه گفت چون اين بيمارى در شهرى باشد از آنجا بيرون مرويد ، و چون در شهر ديگر ( باشد شما آنجا مرويد . عمر گفت : اللّه اكبر ، قد برح ما خفى . « 2 » آنچه پنهان بود ظاهر شد . پس روز ديگر ) « 3 » بازگشت . عبد اللّه بن عباس گفت : تفرّ من قدر اللّه ؟ گفت : نعم الى قدر اللّه . يعنى گفت : « از قضاى خدا مىگريزى ؟ » گفت : « بلى ، به سوى قضاى خدا مىگريزم » . پس به مدينه آمد . و چون ماه جمادى الاوّل آمد عمرو عاص مردمان را گفت : اين حمص شهريست كه [ در آن ] مرگ فجأة بسيارى باشد . از اين حمص و دمشق پراكنده شويد و به شهرهاى سردسير رويد تا هواى خنك به شما برسد و از بيمارى خلاص شويد . ايشان متفرق شدند . و چون اين خبر به عمر رسيد بدين شاد شد و در ماه رجب آن سال بيمارى و مرگ از شام بر طرف شد و به جانب مصر و عراق پيدا شد . و بعضى چنين روايت كنند كه چون بر طرف شدن بيمارى به عمر رسيد در شعبان به جانب شام رفت ، و ياران پيغمبر ، عليه السّلام ، با او رفتند . او بر شترى سوار بود و غلامش از عقب او بر شترى ديگر ، و پالان شتر غلامش دريده بود و پالان شتر عمر درست بود ، و شتر خود به غلام داد و خود بر شتر غلام سوار شد و تنها برفت بشتاب . چون به در شهر رسيد مردمان شهر از او پرسيدند : امير المؤمنين كجاست ؟ گفت : هو امامكم يعنى « پيش شماست . » ايشان خيال كردند كه از عقب مىرسد و نزديك است . و چون به شهر رفت كس او را نشناخت . اوّل كسى كه ملاقى او شد اسقف ترسا بود . عمر دانست كه او ترساست به علامت . و او عمر را بدانست . عمر گفت : مهمان ناخوانده خواهى ؟ گفت : يا امير المؤمنين خواهم . عمر را عجب آمد و گفت : مرا به چه شناختى ؟ گفت : از هيبت سلطنت كه تو دارى شناختم . پس به خانهء اسقف فرود آمد . و عمر پيراهنى داشت از كرباس كنده و بعضى از آن پاره شده بود . آن پيراهن را به اسقف داد و فرمود : بفرماى تا اين را بدوزند . اسقف آن پيراهن را بدوخت و يك پيراهن باريكتر از آن به آن آورد و گفت : بر تو در اين جامه گرماى سفر آسان بگذرد . و اين نه رشوت است . [ 14 الف ] عمر گفت : ما را حاجتى نيست . گفت : راست ، و ليكن تابستان است و گرما در سفر عراق بسيار نشود . و اين جامه سطبر عرق بسيار بردارد . و همان

--> ( 1 ) . داستان ترديد عمر در بازگشت به مدينه يا ادامهء راه به سوى شام ، به هنگام شنيدن شيوع و با در ولايت شام ، ضمن وقايع سال نوزدهم هجرى - حدود چهار صفحه پيش - آمده و اين جملهء عبد اللّه بن عباس به گونه‌اى ديگر از زبان ابو عبيده جرّاح نقل شده است . ( 2 ) . ق : قد برح الخفا . ( 3 ) . ش : مطلب بين ( ) را ندارد .